بر خنده پوسیده ما تیشه زدند
این تیشه ورانی که مرا ریشه زدند
ایام غزلخوانی و ساغر پر بود
سنگ دل ایام بر این شیشه زدند
سریال کره ای ققنوس
نسخه کامل و دوبله فقط 8000 تومان پخش شده از شبکه فارسی 1 |
کارتون زیبای ناروتو
360 قسمت زیرنویس فارسی طولانی ترین و زیباترین کارتون جهان |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
بر خنده پوسیده ما تیشه زدند
این تیشه ورانی که مرا ریشه زدند
ایام غزلخوانی و ساغر پر بود
سنگ دل ایام بر این شیشه زدند
تقدیر رقم خورده مرا یار نباشد
"آنکس که بدو رای، خریدار نباشد"
در کنج غزلخانه شب قافیه تنگ و
چرخ فلکم گشت، به رفتار نباشد
تقدیر رقم خورده که در دفتر ایام
با صفحه لبخند مرا کار نباشد
گر بر خود و بر حال دلم خنده کنم
بر قهقه ام فرصت تکرار نباشد
یکشب که کنار دلخوشی خوابم برد
بر طول کشیدن شب اصرار نباشد
تقدیر رقم خورده مرا یار نباشد
بر روزه تنهاییم افطار نباشد
من را اضافه کن به جمع اینهمه عاشق که میکشی
تقسیم کن به حجم کوچک دلم
چه میشود؟
خبر رسیده برایت چقدر بیمارم؟
تب نگاه تو دارد نگاه تب دارم
خبر رسیده که از رفتنت دلم یخ زد؟
برای گریه نکردن بهانه کم دارم
خبر رسیده ز هجرت چقدر کم شده ام؟
حراج کرده ام عشق و کساد بازارم
شنیده ای که همیشه کنار پنجره ام؟
در انتظار عبورت هنوز بیدارم
شنیده ای ز نگاه غروب خم شده ام؟
غروب هم زده زانو کنار آوارم
قسم به حال خرابم، قسم به حال خوشت
خیال قهقهه هایت، دلیل آزارم
کاش میشد گداییت کنم ز شاه خزان
چقدر یاد تو دارد صدای گیتارم
عجب حکایت شومی، طناب نافرمان
به شوق آنکه بیایی نمیزند دارم
شب از ستاره تهی شد دلت ز باور من
و اینکه خاطره نامیدیم خبر دارم
مرا به باد سپردی تو را به نذر و نیاز
سپردمت به غزلها و غم نگهدارم
یک نقطه از سر سطر،
اینجا مجال من است.
در لابه لای دفتر ایام بی سبب، برگی مچاله هست
یک مشت خط خطی خنده دار سیاه...
این شرح حال من است.
یک گوشه از زمین،
روی مدار زلزله ،عمق کویر
با یک شناسنامه عکسدار ، که مال من است...
این شرح حال من است.
با خاطرات قلم خورده، مهر ثبت گناه
پیغامهای رفته و پسغامهای مانده به راه،
دلخوش به چاپ غزل،
یک سطر عاشقانه و یکصد ستون سیاه،
حتی همین غزل وزن در رفته طرح جدید،
تصویر حال پریشان و رو به زوال من است.
نزدیک نقطه آخر رسیده ام،مجالی نیست
تنها نشستن شبها دگر ملالی نیست
من خوگرفته ام
این غصه های دمادم حلال من است.
یک نقطه از سر سطر،
یک کنج پاورقی نوشته است "اگر که بر میگشت..."
یک نقطه چین و چرا و مرور آنچه گذشت...
تنها سئوال من است.
چندین چروک مورب،
کمی کبودی چشم
حسن جمال من است
دیگر چه مانده ز من؟
جز یک شناسنامه عکسدار،که مال من است...
این شرح حال من است.
من که همون قدیمیم چی شد که گفتی بد شدم
درسای سختو پس دادم ولی دوباره رد شدم
توی حساب کتاب شب یه جایی خط خوردگی داشت
چشمای بی معرفتت پای حساب ما گذاشت
من که نفهمیدم چی شد گفتی که راه آخره
گفتی فراموشت کنم اینا گناه سفره
هنوز چشام خشک نشده یادم به خنده هات میاد
بغضمو دلداری میدم دلم میگه تو رو میخواد
اگه یه روزی دیدمت یه روز از این روزای بد
فقط میخوام بهم بگی بگی چطور دلت اومد
اگه یه روزی دیدمت یه روز از این روزای بد
یه خورده آروم میگیرم وقتی که اشکت در اومد
بغضمو رو نمیکنم دستتو پس نمیزنم
حتی اگه نگام کنی نفس نفس نمیزنم
تموم اینا یه طرف خاطره هامونو بگو
تموم لحظه هایی که نشسته بودی روبرو
نه شونه های کوچیکت نه عشقی مونده یادگار
غرورمو مچاله کن تو هم منو تنها بذار
الهی قسمتت بشه زمستونای بی بهار
روزای پشت پنجره شبای تلخ انتظار
برگرد و ببین گلای گلدون
پژمرده و تب کرده و داغون
یخ کردن و منتظر نشستن
دلتنگ نوازش صداتون
برگرد و ببین صدای سازم
این خاطره ها که می نوازم
این نتای بی صدای گیتار
کم داره نت صدای پاتون
من رو که نگو خرد و خمیرم
بین غزل و قصیده ،گیرم
بد جوری هوای تو رو کردم
بد جوری هوای نم بارون
گفتی که دیگه بر نمیگردی
گفتی و نمیدونی چه کردی
موندم که چه جوری میتونستی
اون حرفای سختو بگی آسون
باشه برو این کوچه و این تو
پر کن سبد بی کسیامو
باشه برو این کوچه شلوغه
اینم من و گریه و زمستون
من می مونم و باد غزلخون
من می مونم و شبای ویرون
باشه برو با هر کی که میخوای
من می مونم و خاطره هامون
ز یک چروک خمیده بروی چهره خیسم
دوباره بر سر آنم ترانه ای بنویسم
من آن ترانه سرای ترانه های غریبم
که غیر از اینهمه مردم،کسی نداده فریبم
کنار خاطره هایی که آمدند و نبودی
دلم گرفت و کشاندم به روزگار کبودی
من آن ترانه سرایم که مانده با دو ترانه:
نگاه لحظه آخر ،همین سکوت شبانه
میان دلهره و شب به اتهام عبورت
منم که خاطره دارم ز راه خانه دورت
منم که غرق حسادت به ماه آبله رویم
ندیم شام تو گشته، به بغض خود چه بگویم؟
تو هم برو به سلامت،دوباره واژه رفتن...
فقط تو میروی اما فقط نمی شکنم من
تو رفتی و غم عالم به عمر رفته خریدم
منی که بی تو شدن را ز پشت پنجره دیدم
تو را به هر چه جدایی، قسم به حال خرابم
به شوق آنکه بیایی خوشم به لحظه خوابم
خدای قهقهه هایت ببین به حال گدایی
برای خنده به حالم "خدا کند که بیایی"
"مردی که روبروی تو سیگار میکشد،"
با سرفه های خشک،
با یار نیمه راه خود این پای بی رمق؛
خود را ز مسلخ چشمت به دار میکشد
در جمع با تو شدن ساز میزند
در کسر بی تو نشستن هوار میکشد
آرام می نشیند و بر بوم خاطرات،
آواز رهگذر کوچه را بهانه میکند،
بر روی هر چه پنجره دیوار میکشد
آرام می نشیند و چشمش به چشم توست
یک دست زیر چانه و یک دست خسته را،
بر سیمهای پاره گیتار میکشد
بر این مدار زمان چرخ خورده است،
با کوله بار پر از نقطه سیاه
خود را به جای منفی بردار میکشد
فردا که میروی نگهی پشت سر مکن
کو پشت سر به تمام گذشته اش،
خطّی به معنی انکار میکشد...
خود را به زیر اینهمه آوار میکشد
"مردی که روبروی تو سیگار میکشد"
شهر ما،شهر خیابانهای خیس و بی ترک
مردم قرآن و باران، سایه های بی کلک
قصه اسطوره های مشرقیمان، بی شمار
قصه پر شور پیچک پای کاج بی حصار
دخترانی داشت رنگ رازقی همرقص باد
در خم لبخندهاشان،چله از پا می فتاد
گرد اتشها نشستیم و به دل اتش زدیم
کودکی را نسیه دادیم و به اینجا امدیم
کوچه باغ شهر ما، سیمانی و سنگی شده
خانه های کوچکش،زندان دلتنگی شده
آسمان شهر ما شال سیه بر شانه اش
ابر از ما بر گرفته،برکت پیمانه اش
سادگی پنهان شده در پشت پرچین گناه
دستهای پس کشیده،چشمهای بی پناه
دختران شهر ما پشت حجاب رنگها
چشمهای شرقی و ترکیب با نیرنگها
عاشقی خط خورده اینجا عشق هم افسانه شد
حیف از آن شهر غزلها کین چنین ویرانه شد
آمدیم اینجا که مردم با خدا بیگانه اند
گنبد و گلدسته ها،تندیس غمگینخانه اند
بر این مدار همیشه،
مطرود و زرد
رانده از این و مانده از آن؛
بیچاره در تلاطم اضداد مانده بود
روز تولدش از بامها که می گذشت،
دستان ارغوانی ناخواسته اش رها می شد
و سیلی از یاد رفته اش
خاک را به مرثیه میکشاند
و مرثیه را بر خاک
بر این مدار همیشه،
منفور و زرد
می رفت تا...
پاهای هرزه گرد ناخواسته اش،
آخرین سیب یادگار را غلطاند و گریه کرد،
می رفت تا...
روز تولدش
تنها تر از سکوت،
در لا به لای نغمه های همین ساز بی صدا،
دیشب گریستم
خالی تر از خرافه و واضحتر از شراب،
تا مرز بی نهایت تردید رفته ام؛
وکنون که بی ستاره به پایان رسیده ام،
در خواب کیستم؟
آری عبور کن
عبور و سری هم تکان مده،
کین لاشه غرور
سزاوار پای توست
آن خنده های رفته ز یادم که رفت،
رفت
تنها ندیم شب سرد من،هوای توست
فردا به کوی باده فروشان که میروی،
فریاد کن که اخرین سبوی ترکدار شب شکست،
من هم کنون به سوگ خودم در کنار خویش
باری گریستم
دیگر ترانه خوان نفسهای خسته نیستم
در سوگ خستگی و حال نزار خویش
من هم گریستم
یاد آن روز که از عشق نمی نالیدیم
یاد آن شب که به هر فاصله می تابیدیم
یاد آن سبز که بی قاعده هم گل میداد
یاد آن سرخ که بر میکده می مالیدیم
چه ستونها که سر از خاک به افلاک زدند
که به باور برسیم آتیه جاویدیم
چه امیران که سر خویش بر این خاک زدند
ما هم از صولت این خاک به خود بالیدیم
پرده شب که پر از زخم زه ارش بود
قصه خوان،طاق به سر میزد و میخوابیدیم
ولی از دولتی آنهمه پردازش عیش
تا به بن بست رسیدیم عنان تابیدیم
یار صدساله رها کرده ز میدان رفتیم
دست_حالا چه کنم _را به جبین ساییدیم
خاک بخشنده ز تاراج،سر و پا را داد
زیر تابوت غریبش چه به سر پاشیدیم؟
سبز دیگر ندهد جز به حقارت ثمری
دختر رز نشود یافت که ما کاویدیم
شب مدیدیست عزادار همان تابوت است
ما هم این خاک ترک خوره وطن نامیدیم
سری به من نمی زنی، سری به این ترانه ها
سری به من که خسته ام ز اعتبار شانه ها
سری به این عصاره خزان و بغض و اشتباه
سری بزن ببین مرا میان این زبانه ها
تو هم مرا قلم بزن به یک اشاره،شک نکن
خدا کند رها کنی مرا از این شبانه ها
دلم گرفته بود و کس هوای دیدنم نکرد
بریده ام ز رنگها،خسته از این بهانه ها
خوشم به میهمانی هر شب و میهمان خود
همین سکوت خانه و بزم سکوتخانه ها
ببین چگونه کم شدم در این حصار بی خدا
در این سکوت کهنه غبار استانه ها
ترحمی مکن مرا که این چنین شکسته ام
هوای گریه کرده ام به زیر تازیانه ها
سری به من مزن دگر که با خیال دلخوشم
میا نظاره ام مکن کنج غریبخانه ها
مردای شهر قصه دویدن و دویدن
تو قصه های کهنه به هیچ جا نرسیدن
بالا رفتن ننگ بود پایین اومدن جنگ بود
تو دست بچه هاشون جای قلم تفنگ بود
تو شهر قصه ما سهم گلا تگرگه
راستی رو سر بریدن توبه گرگه مرگه
شبای بی ستاره، مهتاب تیکه پاره
از اینهمه قشنگی سیاهی کم میاره
دلهای سنگی داریم کلی دورنگی داریم
برای بازی کردن توپای جنگی داریم
روزای بی قراری شبای گریه زاری
زخمای یادگاری، دخترای فراری
تو شهر قصه ما بهت امون نمیدن
صدتا گلوله میدن یه لقمه نون نمیدن
دست زمونه بسته طناب روی هر درخت
طناب قصه ما،نه تابه نه بند رخت
اگر چه اسمونش یه خورده ای خسیسه
ولی خیابونامون پر از چشای خیسه
پر از مردای بی زن،پر از زنای بی مرد
عنوان روزنامه ها:فلانی خودکشی کرد
ادم کله گنده دزد و روانی داریم
چشم حسودا کور شه،جنگ جهانی داریم
سقفای بی تکیه گاه،زندونی بی گناه
خزانه دار بی پول،وزیر راه گمراه
خلاصه تو شهر ما:"پرنده بی پرنده"
خدای مهربونش به حال ما میخنده
در خلوت شیداییم امشب چراغی میکشم
نورش شود هرجایی دنیای بی الایشم
در کوچه های سرد دل امشب نسیمی می وزد
خواهم که طوفانش کنم بر استخوانم می گزد
بر دل ندایی می رسید امشب سرم دیوانه شد
اتش به جان می امد و تن راهی میخانه شد
امشب صفایی بی رمق بر عمق تاولها زند
خلوت زدایی میکند،شوریدگیها برکند
دل از سر دلدادگی امشب به ویرانی رسد
بر اتش شولای جان چشمان بارانی سزد
امشب سه تارم نغمه ها بر کوی یاران میبرد
با هر طنین ناب خود ما را به سیلان می برد
در گوشه سوداییان امشب نت از بر می زنم
بر بام هر پژمرده ای ان قطعه از سر میزنم
سبز درختان قدیم امشب به ذهنم پر زده
بر کلبه امال دل،پر یادگاری در زده
ای خوب من باران ببار از ریشه تا لادن منم
امشب بیا دور از غبار اینجا به گلزار تنم
در باغ ساقی زادگان از شهد جانت رشوه کن
در پیچش پسکوچه ها،در سوگ فردا گریه کن
سرپنجه در گونه ات بر شیشه ام دف میزند
گلدان خشک از شوق نم،دیواره بر رف میزند
ای پرشتاب،ای زندگی،امشب بیا یادت کنم
ناگفته در دل مانده ای،پیش آ که فریادت کنم
من در هوای کودکی با غنچه ای جا مانده ام
امشب ز خارش زخمی و از شوکت وا مانده ام
مطرب بزن مهمانی این حالت بیگانه را
خواهم نوایی سر دهم این دلکش مستانه را
دنیا صغیر اعلا کبود امشب طرب باز امده
بر سینه اتش دلان مرهم چه طناز امده
امشب به عشق اسوده ام،با گل پرستی سوده ام
بر خنده مهمانم کنید از طرف یار الوده ام
سیل شعف دریا کنید اندوه مستی می برد
خمخانه ها بر پا کنید ایهام هستی میدرد
پاکم،سپیدم،روشنم،ایوان چراغانی کنید
امشب بهار اتش زنید الاله قربانی کنید
ان سوی فاصله مه گرفته سال
بی من نشسته ای
این سوی قاب بخار گرفته شب
تنها نشسته ام
دیگر صدای زخمه باران ترانه نیست
تاراج لحظه هاست
این اخرین چراغ خیابان که بشکند
من هم شکسته ام
در جشن خم شدنم زیر بار سکوت
قد راست میکنی
من در حصار همین شهر پر غروب
کاجی شکسته ام
این ضربه های بد اهنگ مضطرب
دیگر بهانه نیست
این ساز ، ناخوش است
من هم گسسته ام
این باد هرزه پاییز هم که میگذرد
از لا به لای گریه ایام خنده ها
فریاد میزند:
تنها تر از منی! تنها تر از منی!
مرگ چراغ خیابان ما فسانه نیست
او هم بریده است
من هم که خسته ام...
من از احساس تر بودن به یاد ساقه می پیچم
من از بوی اقاقیها به سوی جاده می پیچم
من از داروغه ها اینجا سراغ از عشق میگیرم
از این بی ابی گلهای این سجاده دلگیرم
زمستان نیست،باران نیست،صدا در لحظه هم جاریست
ولی گلخانه تب دارد،هوا از قاصدک خالیست
تو را در زیر خاکستر به یاد عشق میدارند
مرا در باغ بی باران به سوگ لاله میکارند
و من در حسرت باران،به یاد سیب میمانم
به گورستان بی روزن،شبی از مرگ میخوانم
دل و خوشباوریهایش کنار خنده جا مانده
درخت ارزوها را شکوه اشک لرزانده
همیشه شعرمان سرد است و چشمی را نمی بندد
نگاه کودکان اینجا به دلقکها نمیخندد
به نام رنگ یکرنگی دچار گریه باید شد
حدیث از شعله باید گفت،وقتی سایه باید شد
چنان ما خرده میگیریم از استقلال گلخانه
که از بیم بداوایی قناری مانده در لانه
دگر کو اعتبار بوی یاس و رنگ خاکستر
نسیم و لاله دور از هم،شب و فریاد همبستر
به دیوار شهامت عکس انگشتان خون الود
و مادر یاد فرزندش که وقتی رفت،خندان بود
چقدر از نم نم باران به یاد عشق افسردیم
چقدر از مرگ باورها به دست لحظه ها مردیم
حکایت نقل سیمان است و اینجا پر ز تیراهن
حکایت مرگ پروازاست و از هر خانه ای شیون
هجوم وحشی وحشت به نفرینگاه تنهایی
شب تاریک و عابر کور و پلهای مقوایی
اینجا شعور شعرش ابستن هبوط است
معراج بادبادک محکوم بر سقوط است
اینجا شراره هایش در نام شب اسیرند
اینجا بنفشه هایش همصحبت کویرند
اینجا صدا به ناحق در اشک مینشیند
وقتی رسیدنش را باید کسی نبیند
باید زبی گناهی تا مرز قاصدک رفت
از نفتهای بی عشق تا سجده های بی نفت
باید که رفتنی شد انجا که شب تمام است
انجا که در صداقت تنها شدن حرام است
انجا که نی لبکها در پیش لب عزیزند
انجا که چشمهاشان از گریه می گریزند
انجا عبور باران از کوچه بی حیا نیست
در کوچه باغ خوبی حرفی ز انتها نیست
باید به واژه امیخت مفهوم را رها کرد
باید بنام فردا لبخند را فدا کرد
اواره حظورم در متن پاک باران
باید غبار پس زد از روی جلد قران
یادم به کوچه امد روزی پر از خدا بود
انروزها سلام همسایه بی ریا بود
اواز ناودانها باعطر کاه و گل بود
افسانه نجابت در شرمگاه دل بود
اینجا زمانی احساس با اشک مهربان بود
انروزها کبوتر، مهمان اسمان بود
شبها ستاره ها را با شک نمیشمردند
مرگ ستاره ها را بر ذهن میسپردند
اما شبی رفاقت،از امدن حذر کرد
ان شب سخاوت عشق،از کوچه مان سفر کرد
اری شرارت باد با پنجره چه بد کرد
دیو سیاه تقدیر،گلپونه را لگد کرد
بر ارتقاء پولاد،سیمان چه افرین گفت
قانون به گریه افتاد،منطق که ترک دین گفت
وکنون که لفظ لبخند در انتقاد جاریست
جای ترانه های بابا بزرگ خالیست
اینجا هجوم مرگ است اینجا هوا ندارد
اینجا نماز مردم حرف از خدا ندارد
اینجا نفس حرام است اینجا دلی نمانده
اینجا کسی از اغاز،از نو شدن نخوانده
این اسمان نه ابیست کین انعکاس اشک است
ان اخرین شقایق،بر گور لاله پیوست
بر عاشقان چه امد،از کینه زمان داد
بربند چون بماند شیرین به حکم فرهاد
اه ای مسافر شب دزدان به دین حریصند
با یک ترانه برگرد،کین مطربان مریضند
در راه خانه ما،سرها بریده بسیار
گلهای خانه در خون،اهسته گام بردار
بیا بابا تو پای بسترم بنشین
دلم تنگ نوازشهای دستان پراز درد است
بیا بابا هوا سرد است میدانم
زمانه سخت نامرد است
بیا کین اتش کم سو ،سحر خاموش خواهد شد
و از فردا بهارستان ما زرد است.
بگو مادر که ان گهواره کوچک
هنوزش هجم خوب مهربانیهاست
بگو مادر که ان دستان بی محنت،هنوزش بهترین امنیت دنیاست

ای شهرهای بی رمق،کو بانگ های و هویتان
ای کوچه های خط خطی،عابر نیاید سویتان
نعش قلندرها چنین درگیرگورستان پیر
توسن سواران شفق درقصه شبها اسیر
میراث پاک لاله ها،بر دوش اهن پاره ها
شهزاده های پاپتی،در سایه پسکوچه ها
ای خاک گردان سوار ای سرزمین سربدار
از کنج کاغذ پاره ها،یک مرد تهمتن بیار
ای خاک خواب الوده اسطوره های خاوری
ای مام داغ بر جبین ای در غزلها بستری
برخیز نی در شأ ن تواینگونه بی عصیانگری
برخیزو دم در کوس ونی،کز هر دلی عاشقتری
برخیز تا بر پا کنیم ان تخت جمشید کبیر
این گرد وخاک کهنه را جا کن به چشمان کویر
اهریمن هر قصه را بسپار بر دستان ما
ارش به تیرش میزند بابابزرگم با عصا
کن ان سرای با صلابت،پر شکوهم را بپا
پندار نیکش با من و باران عیدش با خدا
ای خاک شرحه شرحه برگیراز تمدن سهم خود
هفت اسمان نقره ات از غصه یکدم اشک شد
ای سرزمین قلبها،برخیز از خواب عدم
تا باز قامتگه شوی بر شهریاران عجم
کین بوستان تازه پا بی ریشه ویران میشود
با خاک تو،با خون من،این خاک ایران میشود
دالان سرددلواپسیهای غروب؛
بهم خوردن دربهای زندگی؛
صندلی رنگ پریده انتظار مرگ؛
از درون گنجه های مادربزرگ
عشق را باید جست...
بعد تو بر شب یک کوچه قسم خواهم خورد
که نگاهم پی دیوار حیاطی نرود؛
که همه خاصیت مشرقی چشم تویی
جذبه ات ناب ترین قافیه هاست
و دلم در پس ان خوبترین معجزه جا ماند و گرفت
خنده ات پاکترین تجربه هاست
بعد تو لذت بودن چه عذابی دارد
قلب خاکستریم حال خرابی دارد
و تو یعنی که کسی امد و رفت
عشق،یعنی که کسی امد و برد
مرگ یعنی من شب سوخته در زیر همه خاطره ها
من همانم که خدا بود ولی کافر مرد
خانه ای بود و کسی بود و هزاران پیغام
خانه ماندست
و کس مرده و پیغامی نیست
بعد من معنی لبخند تو زیبا تر باد
شهر شبهای نگاه تو بهاری تر باد
همچنان سلطه عاشقیت، پر دلبر باد
روزگار من و سودای طلایی طی شد
وای از ان خاطره و از دل سنگت فریاد
حوض فیروزه ی ما رنگ نگاه تو نداشت
هیچ چشمی به دل اینگونه خیالی نگذاشت
حوض فیروزه ی ما خاطره ی بازی بود
چشم فیروزه ایت یار هوسبازی بود
باز در دفتر ایام میان من و تو
دست تقدیر قلم زد به نشانی که برو
و کنون بی غزل و خانه و ان حوض نگاه
میروم گریه کنم پشت خیابان سیاه
میروم خاطره ات همسفر این همه راه
به دیاری که نه ره دارم و نی چشم براه
شقایقهای نوپایی که گل میداد؛
پژمردند
شقایقها که افسردند،
تمام لحظه ها مردند.
چراغ شب که روشن شد
نوازشهای بی رحمت
دلم را خوب ازردند،
بیا حال مرا دریاب
نفرینهای پنهانی،
مرا تا بی کسی بردند.
لعنت بر تو باد ای خوب
ای فردای دیروزم
بیا دستم به دامانت
که در تکرار امروزم،که در تکرار امروزم.
مرا در خود رها کردی و احوالی نمی پرسی
تفو بر ذاتت ای بی رحم
نیایی بی تو می سوزم.
برو چشم هوسبازت به راه عابرانی کن
که پاکی را نمی فهمند
من هم چشم خیسم را بر این گلخانه میدوزم؛
ازین گلخانه میگفتم:
شقایقهای نوپایی که گل میداد؛
پژمردند
میا دیگر میا دیگر
که نعش عشق را بردند.
یه شب همین نزدیکیا،دستای من تنها میشن
اینو هم این سرما میگه،هم اون دوتا چشما میگن
یه شب همین نزدیکیا،تو هم میری،جا می مونم
دوباره تنها میشینم،فال میگیرم،شعر میخونم
من می مونم با پنجره،با اسمون باکره
با پونه های بی رمق ،تو گلدونای خاطره
یه روزی از همین روزا،به خاستنت شک میکنی
خاطره های خط خطی ذهنتو دَک میکنی
لحظه ها تکراری میشن،ترانه تازه میخوای
ترانه تازه میگم،برای خوندن نمیای
من می مونم با پنجره،با اسمون باکره
با پونه های بی رمق ،تو گلدونای خاطره
تکیه تو میدی به هوس،زیاد میشی،کم میارم
برای تکیه دادنام،دیگه کسی رو ندارم
یه شب همین نزدیکیا،دستای من تنها میشن
اینو هم این سرما میگه،هم اون دوتا چشما میگن
شاید خیالاته کسی دست روی دستات بذاره
شاید چشای من بره، یک شبه تنهات بذاره
خدا کنه ما بمونیم تو قصه فصلای دور
نه من برم نه اون چشات چشم حسودا بشه کور